سلام یاهو جان.الان دارم نگاهت می کنم ! باز هم مث همیشه آیکنت بر روی آیکن وظیفه سیستمم خوابش برده است! به نظرم تو تنها دوستی هستی که از اینکه وقت و بی وقت بیدارت می کنم بر سرم داد نمی زنی و اردنگی هم نصیبم نمی کنی! هر وقت که صدایت کرده ام آنهم فقط با دوتا کلیک! آرام بیدار شده و برایم لبخند زده ای! و برایم یک جفت کفش شده ای تا من در دنیای زیبای چت! بگردم و کمتر بر ذهن پدرو مادر عزیزم! پیاده روی کنم!
بگذریم! ولی من دیگر نمی خواهم با تو به قدم زنی بپردازم! شاید فک کنی که من خل شده ام! ولی نه! اینبار میخواهم آدم شوم! یک جراحی برنامه ریزی هم بعضی وقتا خوب است! شاید گاهی اوقات نبودن بهتر از بودن باشد. تو برای من خیلی چیزها بودی .... خیلی کس ها بودی! دائی ، خاله ، عمه ، بعضی وقتا خانواده! و من تورا به عنوان یک دوست ؛ دوست تر میداشتمت! راحت تر بگویم! با تو بی خیال ترین بودم.فارغ از هرچه دوروبرم میگذشت ... فارغ از همه چی!
ولی به نظرم ضرر کردم! آره یاهو جان ضرر کردم!چه روزهائی که با تو شب کردم ... چه شبهائی که با تو روز شد! کاش نمیشد!
روز هایی که میتوانستم خودم را با باورهایم بسازم ... ولی پا به پای تو می اومدم.چه روزهای جمعه ای که گذشته و من ... ضرر کردم یاهو جان! معتادت شده ام ولی؛ ترکت می کنم! نباشی راحت ترم ! آدم ترم!
دلم برای ( دونقطه دی ) هایت تنگ میشود!
دلم برای تمام آیکن هایت تنگ میشود!
به آدلیستهایم بگو پری دیگر آن نمیشود! بگو که "پری مرا به گور سپرد" . یا اگرغرورت میشکند بهتر است بگوئی ... پری بی وفا بود! من به گور سپردمش!
هرطور که میلت است.
راستش ، دیگر نمی خواهم ریختت را هم ببینم!
پری نوشت : شاید تنبیه، شاید استراحت، شاید ترک ... شاید همه چی!
زت زیاد! ![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط پریسا
سلام علیکم و رحمه اله.چگونه اید آیا ؟! 
احوالات من که بسی بد است و ناگوار. چشمتان روز بد نبیند! آنفولانزا دمار از روزگارمان درآورده است!
آنفولانزا که نه! پنی سیلین هایش را عرض می کنم! دور از جان انگار سوزن تو بدنتان می کنند!
من که آبکش شدم رفت!
یک روز کامل در خانه استراحت کردم.مادر نیز حالش خوب نبود.کلا شما نگران نباشید! زیرا آنفولانزا فعلا در آپارتمان ما ساکن است و قصد خروج هم ندارد!
گوئی منتظرعزرائیل (ع) است که شیفت کاریشان را با هم عوض کنند! والا!
روزی که نرفتم دانشگاه ، سمیه زنگ زد - آرزو زنگ زد 7-8 نفر اس دادن که کوشی بچه؟! پاشو بیا یکم بخندون مارو! یکی ندونه فک می کنه من دلقک سیرک میباشم! من در چه حالیم اینان در چه فکری میباشند! 
سمیه شب نیز زنگ زد و خبرهای زیبا از کلاس گزارش داد بدین شرح که گویا هنگام حضورغیاب یکی از آقایون محترم مرا حاضر اعلام نموده اند(یعنی جای من گفته حاضر!)
استاد محترم هم فرموده اند که از کی تا حالا پریسا پسر شده؟! در این حین سمیه زود برگشته گفته حاضر! استاد هم برگشته گفته اسم شمارا که خوانده ام خانوم سمیه! بعد از اینکه سومین نفر (آزیتا) جای من اعلام موجودیت کرده است! استاد دستگیرش شده است که پری 100% غایب تشریف میدارد!
و اینگونه غایب شدن ما سوژه ی نیم ساعت خنده کلاس شده!
خودمم که نباشم بخندونمشان! بالاخره یه جورائی از جهت من (یا اسم من!) خنده شان تامین میشود! 
اول مادرجان بیمار گشته بود.در آن دوران من شده بودم خانوم خانه! - بله! درست شنیدید خودم را عرض کردم! انقده خوش گذشت! ولی کم کم که حالمان رو به وخامت گذارد دیگر از کار خانه نیز لذت نمی بردیم که هیچ، با لحن شدیدی از نوع غر نیز اعتراض خود را اعلام مینمودیم! (حالا دو روز بوداااااا! خدا برسد به فریادم در فرداهای بسی دور!) ![]()
مادرجان هم صدایش را در نمی آورد.یعنی اصلا صدایش در نمی آمد که بخواهد در بیاورد!
امروز با بدبختی تمام رفتیم دانشگاه.البته که حالم خوب نبود! فقط رفتیم که از درس مورد علاقه امان عقب نمانیم! ![]()
در نیمه های کلاس حالم رو به بد شدن میل میکرد! و بلا به دوراز جان شما ، آرام آرام تب در ما نمودار میشد و در همان حال میل به پوشیدن کاپشن دوستان پیدا میکردم!
که داد بچه ها در آمد : پاشو برو بیرون دیگه هم نیا که ما رو هم مریض می کنی ![]()
پری : ![]()
-- : خانوم ِ ... شبیه دخترای دهاتی شدی! 
این سخنی بسی نازیبا بود که از دهان یکی از همکلاسیهای پسرمان بیرون آمد!
(خب تب کردنی لپا (لپ ها - صورت!) قرمز میشه دیگه!) البته که این حرف برایش گران تمام خواهد شد! قول میدهم. 
پری نوشت 1 : من ترشی میخوام ! دکتر در این مورد بی رحمی کرد.نامرد! 
پری نوشت 2 : تا شنبه باید بمونم خونه و دانشگاه هم نرم! 
پری نوشت ۳ : آنفولانزای ما از نوع فصلی است نه نوع A
پری نوشت ۴ : نمیاین عیادتم؟! 
پری نوشت ۵: 
امضا محفوظ : پری آنفولانزائی ![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط پریسا
چهار شنبه ساعت 30/9 کلاس داشتم.سلانه سلانه تنهائی داشتم از پله ها میرفتم بالارسیدم به پاگرد خواستم راهم را ادامه بدم که ... ![]()
وسط نوشت : (راه پله مون 2 متر میشه تقریبا ، 3-4 نفر قشنگ جا میشن اون تو)
پری در پاگرد ، حدودا 50-60 نفر به صورت گله ای! در حال پائین آمدن از پله ها! موندم چه کنم! خودمو کشیدم کنار تا رد شدن دیدم نخیر! دارم میرم تو دیوار! فرار را بر قرار ترجیح داده و قاطی جمع دوباره اومدم پائین! یک عدد فرد آشنا هم توشون نمیافتم! بیشترشون دانشجوهای مدیریت بودن.دریغ از یه نفر دانشجوهای ما! من این شکلی:
یعنی چه شده است اینجا؟! دوستان پری کوشن؟!![]()
بالاخره جمعیت مدیریت اومدن پائین.راهمو گرفتم دوباره برم بالا که در نیمه های راه چشمم به جمال یکی از آقایون همکلاسی روشن شد! آقای همکلاسی ببخشید بچه ها کوشن؟!
- : سلام صبحتون بخیر!
پری:
سلام!
-: بالا ان همه.
پری حمله به راه پله!
نرین اِ ! کجا ؟! کلاس نداریم!
پری : یعنی چی؟!
چرا؟!
از بالای پله ها آرزو فریاد بر می آورد : پری پایه ای بریم راهپیمائی؟!![]()
جانم؟! اهــــــان! امروز راهپیمائی بیده!
bawshe ! بزن بریم!![]()
آقای احمدپور (یکی از مسئولین اونجا! هنوز کشف نکردیم چه کاره اس!) همه خانوما برن مسجد قدس آقایون هم برن فلانجا!
یکی از آقایون همکلاسی : ما از کنار خواهرهامون تکون نمی خوریم! 
مگه نه بچه ها؟!
: oh yess ! 
جلوی در دانشگاه در خیابان :
دوست پری : ای ووی اتوبوس رفت! بچه ها کی پایه اس تا ایستگاه بعدی پیاده بریم؟!
تو بگو کی پایه نیس!![]()
حدودا 20-30 تا دسته 5-6 تائی در خیابان به راه افتاده اند! بعضیا دارن شعار میدن!
دانشگامون یکم خارج از شهره هیچ بنی بشری (غیر دانشجوها ) اون موقع صبح اونجا نبید! حتی دریغ از یک عدد تاکسی!
ییهو دیدیم یک عدد ماشین دارد می آید! راهشو کج کرد طرف دانشجوها!
سرعتشو زیاد کرد!
وای خدا! ماماااااااااااااااان!
(صدای شیهه اسب! یک ترمز شدید! یک تکان شدید!) دیوونه! ![]()
یک عدد جیغ بنفش از دختران برخواست!
یک عدد دختر با صدای آرام : الهی پنچر شی بچه! ![]()
بقیه با صدای بلند : آمـــــــــــــــــــــــــین! ![]()
: ا ه ه ه ه ه ه! آقای همکلاسی چیکار می کنی ی ی ی ی ی !![]()
دخترا یه کوچولو ترسیدن! پسرا غش کردن!
اه ! پسر بد! ![]()
راهپیمائی تموم شده ... داریم بر میگردیم. فقط سه نفرمون مونده از اون همه! من و دوتا از دوس جونا! در حال بر گشت :
در پارک یک عدد چهره آشنا برای پری و دوستان! دست تکان میدهد!
: سلااااااااااااااام! خسته نباشین!
پری در حال تفکر : این کی بید؟!
آهـــــــــان! سلام آقای همکلاسی! (همون که دخیا رو ترسوند!) آره واقعا خسته شدیم ! ممنون! ![]()
ببخشید ماشین پنچر شده وگرنه میرسوندمتون! ![]()
دیگه نفهمیدم چه جوری خداحافظی کردیم ازش!
کلی خندیدیم !
مرغ آمین بد موقعی بالا سرمون واستاده بوده!!!
تقصیر ما چی بید؟! 
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط پریسا
دوشنبه زنگ اصول حسابداری :
استاد داشت درس میپرسید! (این تیکش شبیه مدرسه بود!) آقای عباس زاده بفرمائید برا حل تمرین.
آقای عباس زاده : استاد ... چیزه ... یعنی ...
پری: استاد من بیام؟! ![]()
بفرمائید!
جمیع پسرا رو به آقای عباس زاده : یعنی خاک بر اون سرت! ![]()
بعد از چند مین ، پری پیروزمندانه به طرف صندلیش بر میگردد!
استاد در حال تمجید وی است! (وی منم اینجا!)![]()
سوال بعدی : استاد من بیام؟! ![]()
... : نخیر! 
پری : ![]()
خوب شد! گویا کسی بلد نیست! ![]()
آقای عباس زاده برای جمع کردن گندش! مجبور میشود داوطلب شود! ![]()
...
.....
.......
.........
آخر زنگ : خسته نباسید! 
........
.....
...
بعد از کلاس در سالن :
ناگهان یکی آواز بر می آورد که ... : پری ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی!
پری شوکه میشود!
بله؟!
کی بود؟! ![]()
منم!
میشه با من حسابداری کار کنی؟!
پری : من ؟!
.... باشه فردا بعد کلاس خوبه؟! ![]()
فردا بعد از کلاس قانون مالیاتها :
پری: عزیزم من میرم بالا کلاس 406 زود بیا.
اون یکی دوست پری : کجا میرین؟!
دوست پری : میریم حسابداری کار کنیم. ![]()
اون یکی دوست پری : منم میام! ![]()
پری : از خانوما هر کی میخواد بیاد! ![]()
رفتم پائین یه چائی گرفتم با یه شوکول. آسانسور خراب بید! (خب وقتی ظرفیت 3 نفر باشه و 8تا پسر 16 شانه! با هم سوار شن نتیجه اش این میشه دیگه!
) مجبور شدم از پله ها برم طبقه 4 !
رفتم تو کلاس دیدم بلــــــــــــــــــــــــــه!
حدودا 30 نفر نشستن تو کلاس! ![]()
اونم چی؟! مختلط!
پسرا هم اومده بودن! ![]()
پری یک لحظه منصرف میشود!
ولی چاره ای نیست!
خودم کردم که لعنت بر این آقای ...!
من گفتم خانوما بیان خب! 
![]()
دوست پری رو به پری : استاد ببخشید تمرین فلان رو حل می کنین؟!
پری همچنان گیج میزند! ![]()
پری : با کیه این؟!
استاد کو؟!
من کیم؟!
اینجا کجاس؟! ![]()
ناگهان خود را در ماژیک به دست جلوی وایت برد دیدم!
یعنی اینی که داره مینویسه منم؟! ![]()
به خودم که اومدم که دیدم 3 تا تمرین حل کردم!
یک ساعت و نیم فقط تخته مینوشتم من بد بخت!
جالب اینه من از همه شون کوشولوتر بودم! ![]()
کلاس تموم شد.چائیم یخ کرده ... همه خسته نباشید و تشکر کردن و رفتن. من موندم و یه کلاس خالی ... ![]()
خیلی حس بدیه وقتی مجبوری پله ها رو تنها بیای پائین ... چرا کسی باهام نیس؟! چرا من تنها موندم پس؟! آی نمک نشناسا .... پری فراموش میشود!
جدا از این حرفا ....
کلاس جالبی بود! حتی تو رویاهام هم فکر همچین چیزی رو نمی کردم!
تجربه قشنگی بود! فردا بعد کلاس هم دوباره ازم خواستن که بمونم برا رفع اشکال! پنج شنبه و جمعه پدرم در اومد تا قشنگ بخونم این درس آخری رو! آخه تو کلاس مختلط سوتی بدی دیگه کارت با کرام الکاتبینه! 
شما هم برا پری تون (استاد پری) دعا کنین که سوتی نده! پیشاپیش میسیم!
امضا محفوظ : استاد پری! ![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط پریسا
اینک ای خوب ، فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان تو را میشناسند
کاش من هم عبور تو را دیده بودم
کوچه های خراسان تو را میشناسند
میلاد امام رضا (ع) مبارک. ![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط پریسا